
بنام خدا امروز دقیقا 3 هفته ای از اون اتفاق وروزکه نمیدونم بگم خدایاشکرت اتفاق افتاد یا نگم میگذره .بله همون سه هفته قبل من دقیقا با اتفاق ساده مریض شدم .بیماریی که حالتش چیزی جز خفه شدن سیاهی رنگ و پف کردن بدنم نبود.وتشخیص دکترا که پدرومادر وبرادرم وروحا عذاب داد خودم بیهوش بودم نمیفهمیدم ولی خانوادم چی؟مامان وبابا هردو گریان بودن مامان هنوزم باور نداره من زنده ام من نفس میکشم داداشمو نگو نمیزاره چیزایی بخورم که برام ضرر داره نمیزاره برم سرکار که خسته نشم.باباهم تا میخوام سرمپایین باشه نگران می پرسه کجات درد داره.واما فامیلا با دیدنم چشاشون میخنده...
ادامه مطلب