امروز دقیقا 3 هفته ای از اون اتفاق وروزکه نمیدونم بگم خدایاشکرت اتفاق افتاد یا نگم میگذره .بله همون سه هفته قبل من دقیقا با اتفاق ساده مریض شدم .بیماریی که حالتش چیزی جز خفه شدن سیاهی رنگ و پف کردن بدنم نبود.وتشخیص دکترا که پدرومادر وبرادرم وروحا عذاب داد خودم بیهوش بودم نمیفهمیدم ولی خانوادم چی؟مامان وبابا هردو گریان بودن مامان هنوزم باور نداره من زنده ام من نفس میکشم داداشمو نگو نمیزاره چیزایی بخورم که برام ضرر داره نمیزاره برم سرکار که خسته نشم.باباهم تا میخوام سرمپایین باشه نگران می پرسه کجات درد داره.واما فامیلا با دیدنم چشاشون میخنده وخودم که روزی صدبار میگم خدایاشکرت بازم درحقم معجزه کردی.
دقیقا 2 روزه فروشگاه زدم بعنوان شغل دوم ان شالله موفق میشم خدایا کمکم کن
برچسب: معجزه,معجزه خدا,معجزه عشق,معجزه در کنکور,معجزه قرآن,معجزه خاموش,معجزه شکرگزاری,معجزه های خداوند,معجزه کلمات,معجزه واقعی,
نویسنده: ساحل عباسیان